داستان یک خالهی بیچاره
هاروکی موراکامی یک نویسنده ژاپنی می باشد که به مدت ۸ سال صاحب یک کافه بود و کافه را تعطیل کرد و شروع به نوشتن داستان های کوتاه کرد.رمان یک خاله بیچاره در مورد زندگی یک زن می باشد.موراکامی در یک بعدازظهر دور میدان شهر نشسته است که یک خاله بیچاره را میبیند و قلبش را تسخیر میکند و تصمیم میگیرد در مورد بنویسید.
خلاصه رمان یک خاله ی بیچاره
همه چیز در یک بعدازظهر بسیار زیبای روز یکشنبه در ماه ژوئیه شروع شد. درست همان اولین یکشنبه ماه ژوئیه. دو سه تکّه ابر سفید و کوچک در دوردست آسمان مانند علائم سجاوندی بودند که با دقت بسیار نوشته شده باشند. نور خورشید بیهیچ مانعی بر تمام دنیا میتابید.
در این پادشاهی ماه ژوئیه، حتی پوشش نقرهایرنگ یک شکلات که بر روی چمنزار پرتاب شده بود، مثل کریستالی در ته یک دریاچه، با غرور میدرخشید. اگر برای مدت طولانی به این منظره نگاه میکردی متوجه میشدی که نور خورشید یک نور دیگر را در بر میگیرد. مثل جعبههای تو در توی چینی. نور داخلی به نظر میرسید که از ذرات بیشمار گرد گُلها درست شده باشد. ذراتی که در آسمان معلق و تقریباً بیحرکت بودند تا اینکه سرانجام بر روی سطح زمین فرو مینشستند.
با یکی از دوستانم رفته بودم برای قدم زدن. سر راه کنار یک پلازا (میدان) که آن سوتر از گالری نقاشی یادبود «می جی» قرار داشت، توقف کردیم. نزدیک آبگیر نشستیم و دو تا یونیکورن برنزی را که در ساحل رو برو قرار داشتند، تماشا کردیم.
تعداد مشاهده: 99 مشاهده
فرمت فایل دانلودی:.pdf
فرمت فایل اصلی: .pdf
تعداد صفحات: 18
حجم فایل:228 کیلوبایت
گارانتی بازگشت وجه
کد تخفیف خرید
نماد اعتماد الکترونیکی